خلاصه قسمت پنجم سریال امپراطوری بادها
خلاصه قسمت پنجم سریال امپراطوری بادها
تعداد بالای نفرات و نوع محاصر اجازه آرتیس بازی زدنو از موهیول میگیره و بعد از دستگیری با قرار کیفر خواست میندازنش زندان

تاک روک به تسو میگه الان دیگه بویو روز به روز داره قویتر و وسیعتر میشه یه کم حرص و طمع رو کمتر کنید برید استراحت . تسو میگه هر روز هی اینو بهم میگید مگه قرار چیزی ام شه یون هم میگه راست میگه بابام صورتتون خستگی رو نشون میده یه کم استراحت کنید تا زوارتون در نرفته تسو هم خنده اش میگیره و میگه خستگی من از این که سالهای توی جنگ میدون داری کردم باید توی کارم از پدرت کمک بگیریم از این به بعد باباتو میکنم بازرس کل تا مراقب درباریها و خانوادمون باشه تا کسی حرکت مشکوکی نکنه حالا دیگه میزاری حکومتون رو بکنیم یا نه که یون میگه حتماً الان براتون مشروب میریزم

بیرون یون به باباش میگه چهره تسو حاکی از ضعفش داشت میترسم امروز فردا بیوفته روی دستمون که تاک رو میگه نترس این نمیمیره چند تا پزشک داره خورد و خوارکشو بررسی میکنند محافظ داره تا الان هم قاچاقی زنده است همین روزهاست که بفرسته براش گیاه جوان کننده بیارن

تسو هم که علاقه خاصی به حمام آب گرم داره دوباره رفته تا آبی به تن بزنه و یکی از خدمتکارهاش مشکوکیت توی نگاهشه ، مراقبشه

هم سلولی موهیول جاسوسی از هان یونگه که شکنجه شده ، نفسهای آخرو میکشه و موهیول بدبخت هم از در کمک میره جلو که طرف یغه اشو میگیره ولی بعداش یه نامه میده بهش میگه اینو بده به یکی تو بازار بویو و میمیره


خبر به تاک روک میرسه و اونهم میگه تا من نبودم کشتینش و میره تا خودش بررسی کنه .کادار تاک روک به یون میگه اون رباینده تو رو گرفتیم و انداختیمش توی زندان .یون هم میگه بیاریدش باهاش کار دارم

موهیول رو میارن پیش یون اونهم همه رو مرخص میکنه و محفلو خصوصی میکنه و میگه تو سربازی گوگوریوی اینجا چی میخوای یواشکی میگه نکنه اومدی جاسوسی موهیول میگه نه بابا من سرباز بودم چون وارد مرز شدم گرفته بودنم و اونشب فرار کردم اومدم اینجا که دیدم دارن میبرنت فکر کردم گرفتنت و من هم خواست جبران کرده باشم روم سیاه ببخشید .یون میگه جایی داری بخوابی اینجا خونه جناب تاک روک (ملقب به وساجا ) من هم زیاد پرستاریشو کردم و الان با هم روابط حسنه داریم میخوای باهاش حرف بزنم تا برات یه خونه جور کنه موهیول میگه نه یه آشنا دارم اینجا شما محبت کن منو از اینجا در بیار که از سرمون هم زیاده یون هم میگه باشه اگه بعداً کمک خواستی بیا همون درمانگاه پیشم ( آخر سکانس نگاه رو به عاطفیت میره )


موهیول آزاد میشه و میره خونه ماهوانگ که ماور میگه کجا رفتی جون به لبم کردی موهیول میگه یه گشتی توی بازار زدم ببینم اوضاع چطوریه مارو میگه برو ببین شازده برگشته و حالش هم خوبه

ماهواگ از اوضاع ارودگاه میپرسه هئ میونگ میگه معلوم شد چرا بویو اینقدر قوی شده سلاحهای شیمیایی شونو روی آدمهای زنده امتحان میکنند ماهوانگ میگه با همین نفرات تسو تونست راحت حکومت هانگ یانگو رو عوض کنه و شاه قبلیشون رو بکشه . راحت اینها فرستاد و دیگه لازم نبود ارتشو بفرسته .هئ میونگ به ماهوانگ میگه فایده نداره برو آمار تسو رو برام بگیر بفهمیم که کی میخواد از قصر بزنه بیرون باید بکشیمش و اگرنه دیگه نمیتونیم دست بویو رو از گوگوریو کوتاه کنیم .ماهوانگ که دیپرس کرده میگه این ایده تاریخی رو چطور میخوای پیاده کنی هئ میونگ میگه برای همین میگم آمار سفرشو بگیر تا یه فکری بکنم

موهیول یاد حرفهای هم سلولیش میوفته که بهش گفته بود من فرمانده محافظهای شاه قبلی هانگ یانگ بودم و اومد بودم قصر بویو تا تسو رو بکشم .تسو شاه قبلی که من بهش خدمت میکردم رو از حکومت انداخت کنار و شاه جدید دست نشونده خودشو اورد روی کار . موهیول نامه رو در میاره و متوجه میشه به صورت رمز و در سه جمله بدین مضمون نوشته شده که اونی که پاهاش زیر دهنشه و اونی که پاهاش زیر چشمشه و اونی که پاهاش زیر تاجشه مخفیانه با لباس مبدل حرکت میکنه (نکته میلیون دلاری این رمز به کار رفتن بدله )



فردا موهیول و مارو میرند بازار و طرفو که اسمش سونگ بئک رو پیدا میکند.موهیول به مارو میگه تو اینجا باش و خودش میره جلو نامه رو بده که همین موقع سربازها میریزن اونجا رو محاصر میکنند و سونگ بئک رو دستگیر میکنند و میزارند دنبال موهیول که سریع با مارو میزند به چاک



در حین تعقیب و گریز هئ میونگ و گیو هم میفهمند که دوباره این دوتا گندی زدن و سریع میرند از یه مسیر میونبر جلوشن در میاند و سربازها رو میزن و نجاتشون میدن



تسو که علاقه وافری به حمام اب گرم داره دوباره قرار بیاد اونجا که همون خدمتکار فوق الذکر شده میاد اونجا و توی آب سم میریزه که شمشیر تاک روک میاد روی گردنش اونهم هم سریع سمو میخوره و میمیره


یه طبیب خبر میکنند اونهم میگه این که سمه .همین موقع تسو میاد اونجا و میگه جریان چیه تاک روک هم میگه چند روز پیش چند تا جاسوس اومدن توی قصر تا شما رو بکشن و فهمیده بودن که حمام آب گرمو دوست دارین توی آب سم حرارتی ریختن تسو هم که بعد از اینهمه عمر هنوز نگران باقیشه وقتی میفهمه چند سالی اون وسط پیر میشه و چنان دادی میزنه که ستونهای اونجا میلرزه و به ساگو میگه پس تو چه غلطی میکردی که راحت توی قصر اومدن ساگو هم طبق معمول همیشه و تکرار مکررات در این جور مواقع میگه روم سیاه منو بکشید .تسو که بدتر کفری شده میگه خاک بر سر من که زمام امورمو دادم دست شما و بی خیال حمام میشه و میره .ساگو هم که کینه بدی از تاک روک داره بد رقم بهش نگاه میکنه (بازرس کل مقام کم الکی نیست و ساگو برای همین داره میسوزه )


تاک روک به تسو میگه که هان یونگیها تعدادشون زیاده و ریختن توی بازار و برای خودشون حجره زدن و نمیشه بفهمیم کدومشون میخواستن بیان قصر و شما رو بکشن تسو میگه اینها برای من دلیل نمیشه حواستو بیشتر به بازداشتیها باشه و از همه تاجرهای خارجی هم بازجویی بشه باید یک به یکشون رو پیدا کنی

سربازها هم میرزن توی بازار و دنبال حجره دارهای هان یونگی میگردن و بیشترشون رو بازداشت میکن



توی خونه ماهوانگ موهیول و ماور در حال توجیح کردن گندی که بالا اوردنن و قبل از نتیجه گیری ماهوانگ میاد و میگه سرباز برای دستگیر هان یونگیها ریخت توی بازار و دارن همه جا میگردن بالا غیرتن بیاد برین برام شر درست نشه که همین موقع سربازها در خونه رو میزنند و هئ میونگ و بقیه فرار میکنند


و میرند توی بازار تا برن بیرون شهر که توی راه موهیول یون رو میبنه و توی اون وضعیت بی خیالش نمیشه که هئ میونگ میگه بریم .بالاخره میزند بیرون شهر



وقت اتراق ، گیو و هئ میونگ درمورد رفتن به جولبون حرف میزن که مارو خبر میاره که سربازهای بویو دارن اسیر میبرند .اونها میرند میبند که سربازها یه گروه گوگوریویی رو اسیر کردن با خوش رفتاری میبرند سمت بویو موهیول که خونش به جوش اومده میخواد یه تنه بزنه به سربازها و اسیرها رونجات بده که گیو جلوشو میگیره و میگه ماموریت ما این نیست .هئ میونگ که از دیدن صحنه ناراحت شده میگه اتفاقاً نجات همچین کسانی برای منی که ولیعهد مملکتم واجبه ، آماده شین



یه گروه از اسرا رو به شهر میارند که یون به باباش میگه اینها کی هستن .تاک روک میگه اینها گوگوریی و هان یونگی اند که میخواستن شاهو بکشن اسم گوگوریو که میاد یون توی اسیرها دنبال موهیول میگرده که تاک روک میفهمه ولی یون بندو به آب نمیده

برو بچه هم شب طی یه عملیات ضربتی و غافلگیرانه به محل اتراق سربازها حمله میکنند و چهار نفری همه سربازها رو ردیف میکنند و اسیرها رو آزاد میکنند




هئ میونگ هم برای اسیرهای آزاد شده میره روی منبرو و طی یه سخنرانی تاریخی که من ولیعهد گوگوریوم و چقدر دلم میخواد شما رو ببرم اونجا ولی الان دستم بسته و ببخشید انشالا در آینده جبران میکنم و باباشون رو در میارم اشک همه رو در میاره . بعد به بچه ها میگه جمع کنید سریع میرم گونگنه


فردا میرند به قصر و هئ میونگ با موهیول میرن دیدن یوری .گیو هم که مارو بدبختو گیر اروده خالی بندی میکنه و میگه قصرو حال میکنی من بار اولم نیست بیا بریم تا به تفعدی به جایاجای قصر بزنیم


خانواده یوری دور هم جمع شدن و یوجین که بر عکس مامانش بچه ساده ایه به هئ میونگ میگه چرا برنمیگردی اینجا پیشمون هئ میونگ میگه ما یه خبطی نمودیم داریم جورشو میکشم تازه حالا حالیها کار دارم اونجا تو اینجا به بابا کمک کن سریو هم میگه ولش کن بابا اینکه مثل ما مرد نیست همه اش نشسته توی خونه گلدوزی و قالی بافی میکنه ملکه (بانو می یو) هم برای دفاع از بچه اش میگه نه اینها مال قبل بود الان براش معلم خصوصی گرفتن یه کم سیاست و اخلاق یاد بگیره .سریو میگه برای خاطر اینه که از سانگا کمک میگیری زیاد این روزها میاد قصر می یو هم برای اینکه جمعش کنه میزنه کوچه علی چپ و به یوری میگه بابا این دخترت هر چی میگه باور نکنی ها .چرت میگه


یوری به هئ میونگ میگه رفته بودی هان بگو ببین اونجا دنیا دست کی بود هئ میونگ میگه اونجا نبودم رفته بودم بویو و به موهیول میگه بیاد تو و نقشه رو بیاره .هئ میونگ میگه این بابا رو که میشناسین حال برام کار میکنه این نقشه محل استقرار سربازهای بویو و مسیر سفر شاه تسوه

بحث که تخصصی میشه یوری و هئ میونگ میرند توی اتاق و هئ میونگ میگه من رفته بودم اردوگاه سایه های سیاه و با چشمهای خودم جنایتهاشون رو دیدم اینها بودن که توی هانگ یون کودتا کردن و تسو میخواد همین کارو با ما بکنه خلاصه بعد از این همه صغری کبری چیدن میگه به من نفرات بدین برم تسو رو بکشم اون که اجاقش کوره بچه نداره راحت با همین نفراتمون میتونیم بویو رو بگیریم یوری میگه آفرین به این بلند پروازیها پیاده شو با هم بریم یه طوری میگی که انگار تسو توی اتاق بغلی دم دستمونه هئ میونگ میگه اون ماهی یه باره به سربازهای بیرون از شهر سر میزنه اگه دنبال فرصت باشیم میتونیم راحت سرشو زیر آب کنیم اگه موفق بشم مرگ هم برام سهله.یوری میگه اصلاً حرفشو نزن که نمیخوام داغت روی دلم بمونه من این همه خفتو تحمل کردم رفتم اونجا که وقت بخرم سر فرصت یه کاری بکنم تو نمیخواد برامون آرمانگرایی کنی

می یو هم همه چیو میشنوه سریع میگه سانگاه بیاد قصر و همه چیو میره میزار کف دست سانگا که هئ میونگ همه مون رو دور زده و میخواد تسو رو بکشه باید جلوشو بگیری و اگر نه موفق شه کار هممون زاره


سریو به هئ میونگ میگه چند وقت نیستی توی قصر خبر نداری چه خبره . این می یو میخواد با سانگا بریزن روی هم و یوجینو ولیعهد کنند الان که بابا گذشته رو فراموش کرده برگرد قصر هئ میونگ میگه ولیعهدی چیه فعلاً اونجا کارهای مهمتری دارم

یوری هم یاد حرفهای تسو میوفته و میگه این بچه تا ما رو داغ دار نکنه بی خیال نمیشه

موهیول در حال رمزگشایی نامه است که توش میمونه مارو هم میاد اونجا میگه چیه چند روزه رفتی توی فکر و نامه ور میخونه و میگه دهمین روز دهمین ماه سال یعنی چی موهیول میگه به شاه تسو مربوطه میشه ولی معلوم نیست منظور چی بوده مارو دوباره جمله ها رو میخونه و میزاره کنار هم تا میفهمه که منظور صدفه و میگه این کاری داشت آخه موهیول هم یه بار دیگه جمله ها رو جمع بندی میکنه و به این نتیجه میرسند که شاه تسو دهمین روز ماه دهم مخفیانه میره چی پئه یول(ولی هنوز متوجه بدل نشدن)

یوری هم همچین بدش نمیاد شر تسو رو کم کنه و فرمانده گوچو رو فرستاده تا نظر بقیه قبیله رو جویا شه که اونم میاد میگه همه قبایل مخالف جنگند و بر اساس حدس و گمان تو جنگ شرکت نمیکنند

هئ میونگ میاد پیش یوری و یوری بهش میگه همه قبایل مخلف جنگند اگه اونها کمک نکنند شاه تسو رو هم که بکشی نمیتونیم بویو رو بگیریم هئ میونگ هم میگه ایمان داشته باشین که موفق میشم ما پیروزیم .یوری میگه اینقدر بلند پروزازی نکن برامون بیا برون جولبون به جونیت برس شر برامون درست نکن

سریو توی حیاط مشغول تمرینه که گیو چشمش اونو گرفته و نگاه میکنه ماور میاد میگه به چی زول زدی گیو میگه نگاه کن تا بفهمی و وفتی خودش میبینه هم گرفتار میشه سریو که متوجه شده میگه بیاد جلو ببینم و یه شمشیر چوبی بهشون میده و میگه انگار از محافظاهای جدیدین اگه منو بزنید هواتونو دارم این بنده خداها هم بی خبر از همه چی قبول میکنند و گیو اول از در مسخر کردن و شل بازی میره جلو که کتکو میخوره و حساب کار دستش میاد




و ایندفعه با جدیت با چاشنی حالگیری میره جلو و توی چند صحنه حال سریو میگیره که اونهم کفرش در میاد و بالاخره شمشیر چوبی رو میندازه زمین و دست خالی سریو رو خلع سلاح میکنه (سریو رو نمیزنه) و بهش میگه تو هم خوشگلی و هم مهارت رزمیت جالبه .من گیو از فرماندهای پایگاه جولبونم و به شازده خدمت میکنم خواستی بگو تا سفارشتو بکنم





همین موقع موهیول هم میاد اونجا و جریانو میگه که گیو و مارو میوفتن به التماس سریو که از گیو خوشش اومده !!میخنده و میره .گیو که حسابی خیطی بالا اورده به موهیول میگه حداقل یه ندایی میدادی اینطور جو گیر نشم ماور میگه تو که اینجا مثل کف دست میشناختی چطور شازده خانوم رو نمیشناختی

موهیول و مارو میرند تفعدی به بازار بزنند که توی راه یه مغازه تزئیناتی میبینند و میرند برای هی آپ یه گردنبند بخرند .فروشنده که خودش هان یونگیه میگه این مال ولایتمونه و از این حرفها موهیول هم از فرصت استفاده میکنه و میگه این چی پئه یول میدونی کجاست طرف میگه اسم جاییه که قصر سلطنتی ما اونجا بنا شده و مال بنیانگذار کشورمون بوده و دیگه همه فراموشش کردن .موهیول هم سریع میدوده میره قصر

میره پیش هئ میونگ نامه رو نشونش میده و میگه اینو از یکی از شورشیهای هان یانگی که میخواستن تسو رو بکشن گرفتم معنیش اینه که شاه تسو دهمین روز ماه دهم برای شرکت توی مراسمی میره قصر هان یونگ چون دست هان یونگیها بوده حتماً درسته که هئ میونگ میگه هیمن الان بقیه رو خبر کن بیان

هئ میونگ به گیو میگه بار و بندیلو جمع کنید که همین الان باید بریم جولبون میخوام یه کار حماسی بکنیم و شاه تسو رو بکشیم

در بویو تاک روک برای تسو خبر میاره که شورشیهای هان یونگ کاروانی که داشته از گوگوریو خراج میورده رو خفت کردن و توی هان یانگ هم اوضاع خطرناکه و نباید برین اونجا و سفرو بندازین عقب ساگو که با تاک روک بده به تسو میگه نه شما حرف زدین باید برین اگه نرید بد میشه من خودم مراقب شما هست و طبق برنامه پیش میریم تاک روک به ساگو میگه حال من نامحرم شدم و دیگه به من هم برنامه رو نگفتین تسو میگه بسه باید برم اونجا چون رابطه با هان یونگ برای رقابت با دولت هان لازمه تازه من گرگ بارون دیده ام از چند تا شورشی که نمیترسم طبق برنامه پیش میرم و حرف اضافه ای هم نداریم که ساگو کیف میکنه اون وسط

یون میره پیش باباش و میگه چرا ناراحتی تاک روک میگه اینهمه برای تسو توضیح دادم و دودوتا چهارتا کردم باز هم میخواد بره هان یونگ میترسم که بکشنش یون هم میگه یوجین از اردوگاه سایه های سیاه نامه فرستاده که افرادشون زیاد شل و پل شدن میخوام برم مداواشون که تاک رو میگه زمونه خرابه برو ولی مراقب باشه

موهیول و مارو که برای هی آپ گردنبند خریدن بهش میدن و میگند از گونگئه خریدم هی آپ میگه اونجا خوش گذشته بهت موهیول میگه جای شما خالی مخصوصاً وقتی که پیش هئ میونگم احساس میکنم که خانواده و پدر و مادر پیدا کردم


فرمانده یونبی هم میاید پیش هئ میونگ و وقتی موضوع رو میفهمه میگه مگه الکیه میخوای تسو رو بکشی هئ میونگ میگه تسو قراره بره سفر سر راه خفتش میکنیم و یونبی میگه بی خیال شو الان نفرات نداریم و تحویلمون نمیگیرند بزار وقتی شاه شدی خودم میام باهم بریم بکشیمش .هئ میونگ میگه اونوقت باید چندین هزار سرباز بفرستیم جنگ و جون خودشون رو از دست بدن ولی الان من تنهایی جونمو میزارم وسط اگه مردم هم خیالی نیست در رابطه با نفرات هم باید از جنگلیها استفاده کنیم اونها خانواده هاشونو به خاطر تسو از دست دادن و باهمون متحد میشند تعدادشون کمه ولی تا حد مرگ میجنگن

چوبالسو و دارو داشته اش توی جنگل دارند فرار میکنند که موهیول و مارو جلوشون سبز میشند .چوبالسو شمشیر میکشه و میگه ما که قبلاً تشکر کردیم ولی مثل اینکه دلتون مرگ میخواد موهیول هم میگه غلاف کن ببینم میخوام بهتون کمک کنم به نون نوایی برسین ولی باید به ما ملحق شین .موهیول به چوبالسو میگه بیا به شازده خدمت کن اون بعداً شاه میشه اونوفته که نونت توی روغن تاب میخوره اگه نمیخوای هم جهنم همینطور این کارتو ادامه بده تا انشالا سقط شی فکرهاتو بکن اگه خواستی بیا کوهستان بهم خبر بده

خلاصه کمپی توی کوهستان تشکیل میشه و نفرات حسابی آموزش میبیند


زیر دست بئگوک (فرماندار جولبون ) متوجه وجود کمپ و حرکتهای مشکوک میشه و میره میزاره کف دست بئگوک اونهم میگه باید خود برم ببنیم اوضاع از چه قراره


موهیول و ماور منتظر چوبالسوند که شرط بندی هم کردن ماور میگه اینها نیومدن رد کن بیاد پولو موهیول هم پولو میده که همین موقع متوجه میشند که بئ گوک داره میره سمت اردوگاه .موهیول به مارو میگه تا من حواسشون رو پرت میکنم برو به هئ میونگ خبر بده

مارو هم میره اردوگاه خبر میده و هئ میونگ میگه سریع اینحا رو خالی کنید

موهیول هم میره جلوی سربازهای بئگوک و اونها رو میکشونه توی جنگل که گیر میوفته و عرصه براش تنگ میشه همین موقع چوبالسو و نفراتش میان کمک




بئگوک هم میرسه اوردگاه که میبینه صحنه رو خالی کردن و میگه کاش میدونستم برای چی سرباز میخواد این هئ میونگ دوباره میخواد برامون دردسر درست کنه باید پیداش کنیم

هئ میونگ و افرادش توی جنگل پناه میگیرند و در این مورد حرف میزند که بئگوک یه بوهایی برده ولی هنوز معلوم نیست اصل ماجرا فهمیده باشه هئ میونگ میگه حالا که بئگوک فهمیده باید به کار سرعت بدیم حیفه فرصت از دستمون بره باید بریم توی مسیر تسو کمین بگیریم


یون هم میره اردوگاه آموزشی و مرضیها رو درمان میکنه که دوجینو میبینه



دوجین میگه خوش اومدی داشتم ناامید میشدم خیلی وقته ندیدمت یون میگه مگه میشه تو نامه بنویسی من نیایم حال و احوالات چطوره چرا همکارهات اینقدر شل و پل شدن دوجین هم میگه زندگی ما اینه خواب خوراک درستی نداریم و فقط مرگ برامون آرامشه راستی حال بابات چطوره یون هم میگه خوبه میخواد با شاه بره هان یونگ (مثلاً حواسش هست کسی نفهمه ) دوجین هم میگه خودم هم خبر نداشتم یون میگه خبرهای سکرته به کسی نگیها

تسو و افرادش سمت هان یونگ راه میوفتند و چند تا میفرستن جلو تا مسیر رو سرکشی کنند

هئ میونگ و نفراتش هم میرسند به مسیر حرکت تسو که سربازهای بویو میبیندشون و هئ میونگ به موهیول میگه برو ببنیم چه میکنی


موهیول میزنه تیریپ جومونگ و با تیر سربازها رو به درک پیوند میده (معلوم نیست تیراندازیو کی یاد گرفته)



شب هم تزدیک میسر اتراق میکنند یونبی میگه اینها تعدادشون خیلی زیاده هنوز میشه بی خیال شد که هئ موینگ میگه اصلاً حرفشو نزن که افرادمون روحیه از دست میدن

چوبالسو که طافتش تاب شده به موهیول میگه نمیخوای بگی قرار چه کار کنیم من میخوام برگردم موهیول میگه توی عمرت میخوای یه کار خوب کنی بی ارزشش نکن و میره مارو میگه دیگه برای برکشتن دیره شده فردا میخوایم تسو رو بکشیم و قهرمانهای حماسی بشیم برو امشبو خوش باش

موهیول میره پیش هئ میونگ که هئ میونگ میگه خوابت نمیاد اگه ترسیدی فردا میتونی بروی موهیول هم میگه توی مرام نیست که رفیق نیمه راه باشم شما خیلی بهم خوبی کردین وقتی توی غار بودم فقط میخواستم از اونجا فرارکنم دیگه به فکر این نبود که میخوام بعداش چه کارکنم ولی الان که شما و اهدافتون رو دیدم تازه دیدم به زندگی عوض شده و تا آخرش هستمتون خشم از بویو تمام وجودمو گرفته میخوام فردا خشمم رو خالی کنم هئ میونگ میگه خشم برای جنگ خوبه ولی چیزهای بهتر از خشم هم هست که باید خودت اونها رو پیدا کنی
هئ میونگ یه سنگ سوراخ داره به موهیول میده و میگه اگه توی جنگ اینو به تیر بزنی و پرتاب کنی همه سربازها گوش به فرمانت میشند پدرم روزهای اول جنگ اینو بهم داده به نطر من تو لیاقتشو داری . این جنگ با بقیه جنگها فرق داره تو باید زنده بمونی اگه موندی روش استفادشو بهت یاد میدم
